شجاعت


القصه : عصر یک روز تابستانی بود ، با صدای ناهمگون کوبیدن درب حسن از خواب بیدار شد ، خانم ، ببین چه کسی است که درب را می کوبد.! صدایی نیامد .

حسن برخواست و رفت تا ببیند که چه کسی است که درب را می کوبد. درب را که باز کرد دید که نوه اش جهانگیر است.

سلام بابا 

 سلام عزیزم بفرما داخل ، خانم ، جهانگیر آمده ، عزیز دل بابا آمده

دیر شده بود حسن قصد داشت که یک سرکشی  به مزرعه راجنش خود بکند . چون بعضی از افراد روستاهای همجوار جهت تهیه گون به راجنش می آمدند و حسن مجبور بود هر روز جهت محافظت از سوخت زمستانی خود به مزرعه اش سرکشی داشته باشد ، که در آن روز به خاطر آبیاری زمینش واقع در   مزرعه نزناد نتوانسته بود که اول وقت به مزرعه راجنش برود .

بالاخره حسن به راه افتاد اما از نقشه ای که کدخدای روستای همجوار برای او کشیده بود اطلاعی نداشت.در آن روز کدخدای روستای همجوار 13 نفر از افراد نیرومند روستایشان را اجیر می کند و به آنها می گوید که شما می روید به مزرعه راجنش و الاغ هایتان را از بار گون پر نموده و می آورید ، اگر حسن را دیدید و مزاحمتی ایجاد کرد او را بکشید ، من پول خونش را می دهم.
اما حسن با خیالی آسوده و فراغی راحت گام به گام این صحرا را طی می نمود و از هوای لطیف دشت لذت می برد و زیر لب با خود نوایی را زمزمه می نمود تا به مزرعه اش برسد .

حسن هنگامی که رسید چشمش به افرادی خورد که تورهایشان را از گون پر نموده اند و در حال بارگیری بر الاغ هایشان هستند .

حسن صدا زد : آهای شما چه کسانی هستید و چکار می کنید؟ از کی اجازه گرفته اید که گون های مزرعه را کنده اید؟

آن افراد که تا آن موقع خیالشان راحت بود که گویا حسن امروز به مزرعه نخواهد آمد ، با خیال راحت کار خود را انجام می دادند ، با صدای حسن چرتشان پاره شد و هریک که در گوشه ای در حال بارگیری بودند چوب دستی های خود را برداشتند و و روبه حسن شدند .

حسن که دید این افراد قصد دارند او را مورد ضرب و شتم قرار دهند ترس به خود راه نداد و در جای خود ایستاد و چوب دستی اولین نفر از 13 نفر را که به او نزدیک شد را با یک حرکت و ترفند گرفت و او را به زمین زد و تا چهار نفر از 13 نفر را با نیرویی که داشت به زمین زد و الباقی افراد را تهدید نمود که اگر به جلو بیایند آنها را هم مانند دیگر رفیقانشان ادب خواهد کرد و آن 8 نفر از ترس جان خود تسلیم حسن شدند

سپس حسن به انها دستور داد تا بارهایشان را بارگیری کردند و آنها را به طرف روستا هدایت کرد .

در روستا پس از تخلیه بارشان دست های هر 13 نفر را بست ،برعکس سوار بر الاغ هایشان کرد ، طناب های الاغ ها را به یکدیگر متصل نمود و آخرین الاغ را به دست یکی از آنها داد که دستش بسته بود .

به آنها گفت که به روستای خود می روید و به کدخدای خود می گوید که حسن گفت بار آخر باشد که از این غلط ها می کنی ، من هرگز زیر بار زور نخواهم رفت.
این داستان بر اساس گذری بر زندگی حسن جد مادری جهانگیر خادمی ( واعظ نشلجی) نقل شده است.

برگرفته از ماهنامه العباس،متعلق به کانون فرهنگی العباس روستای نشلج

/ 0 نظر / 18 بازدید